khamenei313.ir بداغ آباد نوشته های معلم روستایی سیدجواد

بداغ آباد نوشته های معلم روستایی سیدجواد
زرین شهر +مبارکه +سیدجواد+نوجوانان+مطالب علمی آموزشی+مذهبی+ ادبیات فارسی+مدرسه 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
اخبار ایران وجهان لحظه به لحظه
بداغ آباد+سیدجوادموسوی+http://bodaghabad.blogfa.com/
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید.
روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.
سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ،
مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار

برچسب‌ها: سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره, مطالب خواندنی
[ ۹۴/۰۱/۰۷ ] [ 20 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۴/۰۱/۰۴ ] [ 8 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۴/۰۱/۰۱ ] [ 0 ] [ سید جواد موسوی ]
تو گردان شایعه شد نماز نمی خونه...

باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی میخونه.» وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره مجنون، 24 ساعت نگهبان شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمیخوند!

توی سنگر دنبال یه چیزى بودم تا سرحرف را باز کنم. بالآخره گفتم: تو که برای خدا می جنگی، حیف نیست که نماز نمیخونی؟ لبخندی زد و گفت: «خب یادم بده !» باتعجب پرسیدم: بلد نیستی!؟ گفت: نه، تا حالا نخوندم! همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریکی و  روشنای صبح، اولین نمازش را با من خوند. دونفر نگهبانان  بعدی  با قایق پارویی  آمدند و جای ما راگرفتند.

سوار قایق شدیم تا برگردیم به عقب . پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصتی  توی آبِ هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام  کف قایق خواباندمش، لبخند ملیحی زد وبا انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان دوخته شد و شهید شد...

راوی : دوستی آشنا


برچسب‌ها: شهیدمسیحی, سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره
[ ۹۳/۱۲/۲۸ ] [ 21 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۳/۱۲/۱۹ ] [ 10 ] [ سید جواد موسوی ]
مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

 

بداغ آباد+سیدجوادموسوی+http://bodaghabad.blogfa.com/

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»
شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟»
بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»
شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»
بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»
شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»
بچه شتر: «چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»
شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌های بیابان محافظت می‌کنند.»
بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن‌های بیابان است.»
بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»
شتر مادر: «بپرس عزیزم.»
بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟»

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

منبع:


موضوعات مرتبط: عكس وتصوير، داستان ومطلب
برچسب‌ها: سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره, مطالب خواندنی
[ ۹۳/۱۲/۱۰ ] [ 6 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۳/۱۲/۰۸ ] [ 23 ] [ سید جواد موسوی ]
آرشیو ومطالب خواندنی گذشته....

 منتظر دیدگاه های خوب شما عزیزانم هستم

[ ۹۳/۱۲/۰۵ ] [ 23 ] [ سید جواد موسوی ]

حكایت نتیجه بى توجهى به سپاه

یكى از شاهان پیشین، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهیان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اینكه دشمن قوى و طغیان گرى به آن كشور حمله كرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند.

چو دارند گنج از سپاهى دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

 یكى از آن سپاهیان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت. او را سرزنش كرده و گفتم: از فرومایگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندك، هنگام حادثه، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.

او در جواب گفت: اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذیرى شایسته است، حقیقت این است كه:

اسبم در این حادثه جو نداشت و زین نمدین آن را براى تامین زندگى به گرو داده بودم. شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمت ها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پیش ‍ گرفت.

زر بده سپاهى را تا سر بنهد

و گرش زر ندهى، سر بنهد در عالم

باز نشر سیدجوادموسوی  منبع :حكایت هایی از سعدی      باب اول - در سیرت پادشاهان

 


موضوعات مرتبط: داستان ومطلب
برچسب‌ها: سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره, مطالب خواندنی
[ ۹۳/۱۲/۰۱ ] [ 23 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۳/۱۱/۲۵ ] [ 19 ] [ سید جواد موسوی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سیدجوادموسوی،بداغ آباد،نوشته های معلم روستایی سیدجواد
با ســــــــــــــــــــــلام
خدایا چه بر من سخت گرفتی که انسانم آفریدی وچه سخت تراز آن که معلمم قرار دادی
اینجانب سید جواد موسوی دبیر آموزش وپرورش زرین شهر هستم اهل روستای بداغ آباد از توابع شهرستان مبارکه اصفهان وفعلا ساکن شهر زرین شهر خیلی دوست دارم مفید باشم وبا قلمم ورفتارم وگفتارم طوری عمل کنم وتوانسته باشم خدمتی به جامعه وکشور کرده باشم در سال های جنگ با 16 سال سن قدم به جبهه ها گذاشتم وتوفیق هشت ماه حضور در خیل رزمندگان باشم از آن موقع تصمیم گرفتم که این گونه باشم
قبل از هر چيزي لطفا موضوع مطالب وبلاگ را ملاحظه فرماييد ومطلب مرتبط با آن را پیدا کنید
براي دلم سرودي زيبا تا شما هم دركم كنيد
شعر قبلی به پیشنهاد یکی از دوستان صمیمی ام حذف شد خب دیگه دوست بهترین راهنمای ماست وگوش کردم
به جایش این مطلب
آموخته ام
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم
*********************
از آسمان پرسیدم معلم کیست؟ گفت: وسیع تر از من است
از کوه پرسیدم معلم کیست؟ گفت: مقاوم تر از من است
از آینه پرسیدم معلم کیست؟ گفت: پاک تر از من است
از آب پرسیدم معلم کیست؟ گفت: زلال تر از من است
از مادر پرسیدم معلم کیست؟ گفت: مهربانتر از من است
لینک های مفید