بداغ آبادنوشته های یک معلم روستایی
سید جوادموسوی+نوجوانان+مطالب علمی آموزشی+مذهبی+ ادبیات فارسی+مدرسه 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
اخبار ایران وجهان لحظه به لحظه

تا پایان بهمن ماه در وبلاگ دیگرم با نام "پرسش مهر16"

فیلم پرسش مهر در اینجا ببینید

رئیس جمهور پرسش مهر امسال را درباره ی فرصت های تازه پیش روی کشور پس از توافق هسته ای مطرح کردند.

حجت الاسلام والمسلمین حسن روحانی در مراسم آغاز سال تحصیلی 94-95 در دبستان پسرانه باقرالعلوم منطقه 14 تهران پرسش مهر امسال را این گونه مطرح کرد: به نظر شما دانش آموزان عزیز که سرمایه اصلی کشور ما هستید بعد از انجام توافق هسته ای با شش قدرت بزرگ دنیا چه فرصت های تازه ای پیش روی ما گشوده شده است؟


پرسش مهر16+پرسش مهر 16 در استان اصفهانپرسش مهر16+پرسش مهر 16 در استان اصفهان

 ایشان افزودند: به نظر شما از لحاظ علم و فناوری، محیط کار، اقتصاد روابط ما با همسایگان و دنیا شرایط بهتر در زندگی حل مشکلات محیط زیست، آب، خاک، جامعه، اشتغال و جوانان ما بعد از پایان تحریم و ماه های آینده فرصت پیش روی ما چیست و چگونه باید از این فرصت استفاده کنیم؟

 تهیه وتنظیم سید جواد موسوی استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر نام وبلاگ ومنبع اشکال ندارد

16


موضوعات مرتبط: درسي آموزشي نمونه سوالات، خاطرات مدرسه، داستان ومطلب، عكس وتصوير از بداغ آباد، توضيحات اختصاصي در مورد بداغ آباد، نوشته هاي شخصي ومقاله، سخنان وبرداشت هاي گوناگون از اينترنتي
برچسب‌ها: پرسش مهر16, استان اصفهان, زرین شهر, سیدجوادموسوی, پیشرفت اقنصادی وعلمی
[ ۹۴/۱۱/۰۱ ] [ 21 ] [ سید جواد موسوی ]
سلام
خاطره از شهید احمد جان هزاره ((احمد ابراهیمی)) محل شهادت ارتفاعات بلام بور حلبچهمتولد افغانستان ساکن ایران مبارکه روستای هراتمه محل دفن گلستان شهدای هراتمه
روز سوم عمیلیات بود حلبچه به محاصره بچه ها درآمده بود هنوز در اطراف شهر درگیری هایی با نیروی عراقی در جریان بود ...برای دور زدن عراقی ها وقطع کردن پشتیبانی عراقی ها گروهان ما به همراه شهید عبدالرسول اکبری رفتیم تا عراقی های باقیمانده که مقاونت می کردند راقلع وقمع کنیم 

ناگهان هواپیماها وهلی کوبتر های عراقی پیداشون شد وشروع به ریخت آتش کردند بچه ها فقط تیر به سوی هلی کوپتر ها شلیک می کردند و زمین گیر شده بودند...زمین وآسمان صدای راکت بود شلیک هایی که زمین وزمان را می دوخت به هم... نه سنگری وجود داشت نه سنگزی قابل پناه بود...

تو همین اوضاع احمد جان که آر پی جی زن بود بلند شد تا به سوی هلی کوپترهای عراقی شلیک کنه ... تو سر صدای تیر وراکت  فریادهای (شهید)عبد الرسول سودی نداشت که داشتند بهش می گفتند بنشین ..

اون عزمش را جذب کرد هر لحظه  هلی کوپتر ها نزدیک تر می شدند آر پی جی احمد جان که تقریبا عمود شده بود شلیک شد... گلوله اصابت نکرد ولی موجب شد هلی کوپتر های برای نیم ساعتی پیداشون نشه
ولی باد گیر احمد جان در اثر آتش عقبه آرپی جی 7 مثل قیر چسبیده بود به پای احمد جان...
تو اوم حالت همه مونده بودند چرا احمد جان همچین کاری کرد...
من چند متری ایشون بودم ازش پرسیدم چرا اینطور کردی
به شوخی گفت : هر کی یه هلی کوپتر بزنه بهش یه پیکان جایزه می دهند من هم دلم پیکان می خواست ...یادش گرامی راهش جاوید
خاطره ی شهادت احمدجان

احمد جان من با فاصله دوتا بچه ها  تو ستون داشتیم بر می گشتیم دقیقا جایی که شب اول عملیات دوشیکای عراقی نقطه کور شلیک می کرد واحساس می کردیم عراقی ها بو برندند که منطقه مشکوکه

  همون جا نا گهان صدای گلوله توپ همه چیز را دگرگون کرد... بچه ها با یه ذوقی ویه غمی در حال بازگشت بودند غم از دست دان چند بچه ها...وذوق پیروزی وخوشحالی که داشتند برمی گشتند عقب ... گلوله خورد تو ستون وهمون جا چند تا بچه ها شهید شدند و15 نفر زخمی کسی نمی دونسن کیا شهید شدند شب بود...مجبور بودیم بچه ها را بگذاریم تا بچه های تعاون وگردان های مستقر در ارتفاع بیایند واون را ببرند عقب صبح که متوجه شدیم دیدیم احمدجان به آرزویش رسیده واز تنهایی در امده ... سخت بود برایم آن کسی که از رشادتش در کربلای 5 بچه ها خاطراتی می گفتند مثال زدنی بود مردی از تبار مردان شیعه وقهرمان افغان که در کنار ما انکار عشقش به ایران بیشتر بود

شهید شد ولی دلمان را سالهاست برده است ...او به یادگار یه کوله پارچه عراقی را بهم هدیه داد هنوز دارمش وهر وقت کوله را می بینم یاد احمد جان می افتم
خدایش بیامرزد وان شالله شفاعت مان کند روز قیامت ...
سیدجواد موسوی


موضوعات مرتبط: درسي آموزشي نمونه سوالات، خاطرات مدرسه، داستان ومطلب، عكس وتصوير از بداغ آباد، توضيحات اختصاصي در مورد بداغ آباد، نوشته هاي شخصي ومقاله، سخنان وبرداشت هاي گوناگون از اينترنتي
برچسب‌ها: پرسش مهر16, استان اصفهان, زرین شهر, سیدجوادموسوی, پیشرفت اقنصادی وعلمی
[ ۹۴/۱۱/۰۱ ] [ 21 ] [ سید جواد موسوی ]

سلام دانش آموز عزیز،

اگر نمی توانی انشا بنویسی یا انشا نوشتن برای تو مشکل است، غضه نخور. با توصیه های زیر می توانی بهترین انشا را بنویسی و نمره 20بگیری. حالا با دقت سفارش های زیر را بخوان وبه آن ها عمل کن.

1_ یادت باشد انشا همان گفتن است، اما گفتن مکتوب یعنی همان گونه که حرف می زنی می توانی ینویسی، حتی از گفتن هم آسان تر است . یا حتی شما می توانید گفتارتان را بنویسید. مثلا اگر برای خرید به مغازه رفتید و چیزی خریدید، همین رفتن به مغازه را ابتدا به زبان گفتار بنویس و سپس آن ها را تبدیل به نوشتار کن. با این کار شما انشا نوشته اید.

2_ با جمله های ساده شروع کن. ابتدا چند کلمه برای خود بنویس و سپس با آن ها جمله بسار. مثلا هر کلمه زیر را در یک جمله به کار ببر. سوسک، درخت، هواپیما، نمک.

3_ حالا سعی کن با دوکلمه که اصلا به هم ندارند، جمله بسازی. مثلا کلمات مداد و آسمان را در یک جمله به کار ببر.

4_در این مرحله سعی کن با سه کلمه یا بیش تر جمله نویسی. مثلا یخچال، مدرسه و کوهستان را در یک جمله به کار ببر.

5_ جمله هایی با فعل های متفاوت بنویس.

6_ اگر می خواهی جمله هایت زیبا باشند، کافی است که جلوی کلمه هایت یک کلمه << مثل>> بنویسی وسپس با آن ها جمله بنویسی. اگر این کار را انجام دهی از آرایه ادبی تشبیه استفاده کرده ای حالا جمله های زیر را ادامه بده.

خورشید مثل .... مادر مثل...

7_ بعضی کلمات را می توانی در دو معنای متفاوت به کارببری. مثلا کلمه ستاره را یکبار در معنای اسم دختر ویکبار به معای ستاره ای که در آسمان است در جمله به کارببر.

8_ سعی کن هرچه به ذهنت می آید بنویسی. سپس می توانی برگردی و آن ها را ویرایش کنی . ( از نوشتن نترس)

9_ از هر موضوع کوچک برای نوشتن استفاده کن . مثلا اتفاقی در راه مدرسه، رفتگر محله تان، کاسب محله تان و...

10_ بعدی از جمله نویسی، بند (پارگراف) نویسی را تمرین کن. هر چه می خواهی بنویسی در یک بند بنویسی. حالا در یک بند بنویسی << وقتی بهار می آید چه حسی داری.>>

11_ برای موفقیت در هر کاری نیاز به تمرین است وبرای موفقیت در انشا نویسی هم باید تمرین کنید وتمرین کنید وتمرین. یادتان باشد هیچ نویسنده ای از مادر نویسنده به دنیا نیامده، بلکه با تمرین کردن، نویسنده شده است.

12_ هر هفته یک داستان کوتاه بخوانید و به کلمات وجمله های آن توجه کنید. وببینید اگر شما جای نویسنده داستان بودید چه کلمات دیگری استفاده می کردید. آن ها را بنویسید.

13_ داستان ها را خلاصه کنید. برای خلاصه کردن کافی است داستان را برای کسی تعریف کنید و آن ها را بنویسید.

14_ برای این که خوب بنویسید باید خوب نگاه کنید وچشمان بینا داشته باشید. به اطرافتان نگاه کنید وهر چه می بینید بنویسید.

15_ خداوند پنچ حس به ما داده است. سعی کنید از پنج حستان استفاده کنید. مثلا وقتی دست روی می کشیم احساس زبری یا نرمی به ما دست می دهد و...

16_ اگر چند کلمه هم معنا هستند از کلمه ای که زیبا است استفاده کنید. مثلا << بفرما، بنشین>> بک معنا دارد، اما می دانید << بفرما>> زیباتر است.

17_ سعی کنید برای کلمات، صفت های متفاوت بنویسید. اگر در این کار تمرین کنید دایره واژگان ذهن شما زیاد می شود. مثلا برای انار می توان صفت های سرخ، ترش، ملس، شیرین و... را به کار برد. شما چه صفت های دیگری برای انار می شناسید آن ها را بنویسید.

18_ از زبان اشیای اطراف خود حرف بزنید. مثلا از زبان کیفتان یا یخچال منزلتان یا تخته کلاس و... برای این کار کافی است خودتان را جای آن شی یا موضوع بگذارید.

19_ از نوشتن موضوعات خنده دار ( طنز) غفلت نکنید. برای این کار کافی است یک لطیفه درست کنید یا این که به لطیفه هایی که شنیده اید کمی شاخ وبرگ دهید و آن ها را برای دوستتان تعریف کنید.

20_ سعی کنید کوتاه بنویسید. طولانی نوشتن هنر نیست، بلکه هنر در کوتاه نویسی است. گاهی می توانید انشایتان را در یک جمله بنویسید. آن هم یک جمله زیبا وقشنگ و پرمعنا، این ها توصیه یک معلم انشا برای شما بود که اعتقاد دارد همه می توانند انشا بنویسند. به امید بیست سفارش بعدی .

نویسنده: ابراهیم هداوند میرزایی ( مدرس مراکز تریبت معلم ورامین وشهر ری) کتاب انشا ونگارش

ماهنامه آموزشی، پژوهشی، خبری، اطلاع رسانی، تحلیلی سال سوم. اردیبهشت 1391 . شماره

 سیدجوادموسوی بداغ آبادی

 


موضوعات مرتبط: درسي آموزشي نمونه سوالات، نوشته هاي شخصي ومقاله
برچسب‌ها: سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره, مطالب خواندنی
[ ۹۴/۱۰/۰۷ ] [ 21 ] [ سید جواد موسوی ]

وحید امینایی

«بچه ها لال شوید» ، بی ادب ها ساکت

سخت آشفته و غمگین بودم ، به خودم می گفتم

«بچه ها تنبل و بد اخلاقند» دست کم می گیرند

درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، و نخندم اصلاً

تا بترسند از من و حسابی ببرند .

***********************

خط کشی آوردم ، در هوا چرخاندم ،

چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید

« مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید »

اولی کامل بود ، خوب ، دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ،

سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

***********************

دفتر مشق «حسن »گم شده بود

این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه ؟ بله آقا اینجا ، همچنان می لرزید

«پاک تنبل شده ای بچه ی بد »

«به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند»

ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش

بزنم ، او تقلا می کرد ، چوب پایین آمد

ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم ،

گوشه ی صورت او قرمز بود ،

 هق هقی کرد و سپس ساکت شد ، همچنان می گریید

مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله

************************

ناگهان «حمدالله» در کنارم خم شد

زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد

گفت آقا اینهاش ، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد

سرخی گونه ی او به کبودی گروید

************************

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ، با یکی مرد دگر

سوی من می آیند ، خجل و شرم زده ، دل نگران

منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید ، سخت در اندیشه ی آنها بودم

پدرش بعد سلام ، گفت : « لطفی بکنید ، و حسن را بسپارید به ما »

گفتمش چی شده آقا رحمان ؟

گفت : « این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا ، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است ، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده !

درد سختی دارد ، می بریمش دکتر با اجازه آقا

*************************

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم

من شرمنده معلم بودم

لیک این کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم

***************************

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آنروز « معلم » شده ام

بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم

نه کسی بد اخلاق  

نه یکی تنبل بود

همه ساکت بودند ، تا حدود امکان

درس هم می خواندند

***************************

او به من یاد آورد

این کلام از مولا (ع)

که به هنگام خشم

«نه به فکرم تصمیم »

«نه به لب دستوری »

«نه کنم تنبیهی »

یا چرا اصلاً من

عصبانی باشم ؟

با محبت شاید

گرهی بگشاییم با خشونت هرگز !

************************


برچسب‌ها: سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره, مطالب خواندنی
[ ۹۴/۱۰/۰۵ ] [ 21 ] [ سید جواد موسوی ]
مطالب کشف المحجوب و

مربی 3

 


درادامه مطلب بخوانید و ببینید
[ ۹۴/۱۰/۰۵ ] [ 18 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۴/۰۹/۲۰ ] [ 16 ] [ سید جواد موسوی ]
[ ۹۴/۰۹/۱۹ ] [ 23 ] [ سید جواد موسوی ]

حکایت از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!

 گزد آوری سیدجوادموسوی


موضوعات مرتبط: داستان ومطلب، نوشته هاي شخصي ومقاله
برچسب‌ها: داستان کوتاه, سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره
[ ۹۴/۰۹/۱۵ ] [ 21 ] [ سید جواد موسوی ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شهید سید جواد موسوی‌ فرزند شادروان‌ سید قسمت و بمانی اسماعیل زاده ‌ به‌ سال‌ 1345 در روستای ‌شنبه‌بازار شهرستان فومن دیده‌ به‌ جهان‌ گشود.‌ با نوای‌ دلنشین‌ مادر و نگاه‌های‌ عاشقانه‌ پدر در گهواره‌ آرامش‌گرفت‌.اگر چه‌ کودکی‌ بازی‌گوش‌ بود، اما مهربانیش‌ زبان‌ زد همگان‌ بود. به‌ دلیل‌ شیرین‌ زبانی‌ و چابکی‌اش‌ همه‌ او را دوست‌ می‌داشتند. چیزی‌ که‌ همگان‌ را متحیر می‌ساخت‌، نورانیت‌ چهره‌ی‌ این‌ کودک‌خردسال‌ بود که‌ مادر را وادار می‌ساخت‌ تا با این‌ ...

عکس ‏‎Sima Heidarifard‎‏

برچسب‌ها: سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره, مطالب خواندنی
درادامه مطلب بخوانید و ببینید
[ ۹۴/۰۹/۱۳ ] [ 22 ] [ سید جواد موسوی ]


دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد!
به کجا چنین شتابان.....

سیدجوادموسوی بداغ آبادی


موضوعات مرتبط: درسي آموزشي نمونه سوالات، خاطرات مدرسه، داستان ومطلب، عكس وتصوير از بداغ آباد، نوشته هاي شخصي ومقاله
برچسب‌ها: داستان کوتاه, سیدجواد موسوی, داستان, بداغ آباد, مشاوره
[ ۹۴/۰۸/۲۵ ] [ 22 ] [ سید جواد موسوی ]

با سلام در قسمت نهم خاطرات جهادی  بپردازم  به یکی از عرصه های سازندگی که در شهر ناغان اجرا شد

ساخت وساز حمام وسرویس بهداشتی برای خانواده ی یتیم عزیزی که کمتر کسی فکر می کرد در یکی از شهر های برخوردار شهر ناغان در شرایط بدی زندگی کنند ...

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

این خانواده که مادری است با چند فرزند قد و نیم قد ....فرزندانی همه با هوش و زرنگ در کنار مادری مقاوم که با صلابت زندگی اش را می چرخاند واصلا نگذاشته است غم یتیمی بر چهره ی فرزندانش بنشیند در مراودات وبرنامه ریزی هایی که با امام جمعه ی ساعی ودلسوز شهر ناغان داشتیم ایشان با اینکه دغدغه ی فرهنگی شهر را داشتند به آقا  مصطفی پیشنهاد دادند تا از یکی از خانواده های یتیم وفقیر شهر دیداری داشته باشیم قرار بر این شد تا با امام جمعه به این دیدار برویم از کوچه وپس کوچه های شهر ناغان که گذر کردیم به خانه ای رسیدیم که مورد نظر گروه بود...

     درب منزل که به صدا درآمد مادر ودختری به دم در آمدند وبا خوش رویی مهمانان ناخوانده ی خود را به داخل دعوت نمودند خانه ای قدیمی با چند درخت وحیاطی خاکی وساخت نیمه سازی با بلوک خود نمایی می کرد در حیاط خانه.... امام جمعه حاج اقا غلامی اعضا را به ایشان معرفی کرد وهدف از دیدار را مطرح کردند...

بعد از شنیدن درد دل های مادر خانواده به طرف آشپزخانه ای که با اتاق شان بیست متری فاصله داشت رفتیم به محض ورود به ؛به اصطلاح آشپزخانه شوکه شدیم گوشه ای شیر آب روی زمین بود وتشنی در زیر آن برای شستن ظروف چند کمد رنگ رو رفته در گوشه ای دیگر ویک صفحه ی یک متری حلبی گوشه ای با دو متر شلنگ ....

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

از اوضاع که سوال کردیم این صفحه فلزی وشلنگ را حمام خانه معرفی کردند... دیگر نمی توانستم فکر کنم نگاهی به پنجره ی بدون پنجره ی دیوار آشپزخانه نگاهی کردم و گفتم :زمستان..!!؟؟؟

وحاج آقا با نگاهی به ما مطالبی بیان نمود که وظیفه ی مان سنگین تر شد ..آقا مصطفی با بر آورد آشپزخانه... ضمن گفت وگو با حاج آقا اعلام نمود با اینکه سقف  طرح های سازندگی  این گردوه جهادی زیاد هست وپر شده ولی باید حتما کاری انجام دهیم ...امام جمعه محترم ودوست گرامی مان آقای آقایی قول کمک دادند وآقا مصطفی هم قول داد در این مورد اقدام کند باز هم صحنه های غیر قابل تصور اتفاق افتاد...

برق خوشحالی در کودکان ومادر خانواده خودش را با تشکر های پیاپی مادر با لهجه ی بختیاری هویدا گردید خوشحال بودم که باز هم توفیقی دیگر نصیب ما شده است ...

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

باید کاشی کچ لوله سیمان وسایل دستشویی ولوازمات مورد نیاز را تهیه می کردیم واین کار دست اقا مصطفی وخیرین وامام جمعه را می بوسید... قرار شد کار از فردار شروع شود حاج اکبر از آزادگان دفاع مقدس که خودش را به  گروه رسونده بودباور نمی شد که چقدر کار وفعالیت یک گروه جهادی داره از خودش نشون میده ...فرداری آن روز آقا ایوب وبرادر عزیزش مداح دوست داشتنی آقا ایمان وبرادر دیگروشون آقا بهرام که بنا است مامور کار وپی گیری عرصه شدند وکار را شروع کردند کشیدن فاضلاب ... کچ کشی وبنایی ولوله کشی آن کار هایی بود که باید در دو روز باقی مانده دوره انجام می شد...

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

به حمدالله کار به خوبی پیش رفت ولی کار ماند و روز جمعه آخری که قرار بود همه ی گروه بر گردند آقا مصطفی وایوب وایمان ماندند تا کار را ادامه دهند....

 ولی کار پایان نیافت وبه قول آقا مصطفی اگر کار نیمه تمام می ماند با انجام نشدنش فرقی نمی کرد... دو روز بعد از پایان جهاد دوباره آقا فرشید وعلی آقای شهریاری وآقا مجید فاطمی وآقا مصطفی وایمان وایوب بر گشتند وکار سفید کاری ومرمت آشپزخانه را کامل کردند...

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

در برگشت آقا مصطفی وبچه ها  برای ادامه وپایان کار اتفاقاتی افتاده بود که دوست داشتم خود بزرگوارشون با بیانش ونوشتنش کاملش کنه ولی این اتفاق نیافتاد وبنده ناگریریم بر اساس شنیده هام مطلبی بنویسم وشاید این نوشته حق مطلب را بیان نکند...

 وقتی از مادر خانواده سوال میشه چه آرزوی دارید مادر با چشمانی گریان آرزوی زیارت حضرت معصومه علیهاسلام را می کنه که تا حالا نصیب خودش وخانواده اش نشده .... آقا مصطفی هم مثل سال گذشته که در زرد خشوییه مادر خانواده ای را با کمک خیرین راهی کربلا کرده بود  امسال هم  از برکت کار جهادی وعنایات ائمه اطهار وکمک خیرین تصمیم به فرستادن اهل خانواده به زیارت قم می کند واین مهم خوشبختانه اتفاق می افته... وخانواده به مدت یک سفر به قم می روند

نمی دانم چی بنویسم هر چند می دانم کلمات من گویای این عنایت خانادان اهل بیت علیهم السلام  به گروه جهادی واین خانواده ی عزیز نخواهد بود....

مریم خانم دختر خانواده انشایی به گروه نوشته بود که عین اون را تو وبگاه می گذارم خودتان بخوانید حدیث مفصل از این مجمل برای من که خیلی شیرین بود..

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

نامه ی مریم صفحه ی یک

نامه ی مریم صفحه ی دو

http://s3.picofile.com/file/8216345550/Scan1.PDF.html

http://s6.picofile.com/file/8216345592/Scan2.PDF.html

ناغان+ گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

 امیدوارم که توانسته باشم با بیانم عرصه ی دیگری را به رشته ی تحریر در آورده باشم

 من الله التوفیق -سیدجوادموسوی


برچسب‌ها: ناغان, دهنو, جغدان, گروه جهادی, شباب الزهراء
[ ۹۴/۰۷/۱۷ ] [ 16 ] [ سید جواد موسوی ]

یاعلی یاعلی یا علی یا علی یاعلی یا علی یاعلی

 



خورشيد شكفته در غدير است علي

باران بهار در كوير است علي
برمسند عاشقي شهي بي همتاست
بر ملك محمدي امير است علي

ضمن تبريک عيد غدير خم به تمامي شيعيان ،  مجموعه اي از اس ام اس هاي ويژه اين عيد


درادامه مطلب بخوانید و ببینید
[ ۹۴/۰۷/۱۵ ] [ 19 ] [ سید جواد موسوی ]
با سلام ...

همانطور که قبلا در قسمت هفتم بیان شده بود در روستای جغدان به لحاظ اهمیت هایی که در این روستا احساس شده بود گروه جهادی چند پروزه را دنبال نمود که اولین پروژه در قسمت قبل توضیح داده شد...

ناغان+جغدان+گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

 

در این قسمت به عرصه ی دوم سازندگی می پردازم امید است بتوانم با مختصر بیانی که دارم گوشه هایی از این ایثار بچه های جهادی را به نوشته وتصویر در آورم ...

کار عرصه ی دوم که کمک به یک خانواده ی یتیم که مادر خانواده آن را اداره می کرد بود این خانواده در نهایت فقر در این روستا زندگی می کنند اهالی روستا به همت امام جمعه ومسئولین وبه خصوص اهالی یک گاو برای این مادر خریداری کرده بودند تا با پرورش آن از شیر و ماست آن زندگی خود وفرزندانش را تامین کند.

ناغان+جغدان+گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

که این کاردر نوع خود  واقعا جالب بود و کمک بزرگی به شمار می امد هم اقتصاد مقاومتی اجرا شده بود وهم اشتغال ودلگرمی بود برای خانواده...

وقتی با مادر خانواده مصاحبه می کردم جملاتش واقعا بغض را بر دل می نشاند از کودکانش که می گفت احساسی به آدم دست می داد که خود را کوچک می دانستیم از همت این شیر زن که چه روحیه ای دارد با توجه به مشکلاتش...

مادر چنین تعریف می کرد که با کمک کمیته امداد زندگی بچه هایم را تامین می کنم وبا همتی که شد این گاو را به من دادند ولی من نه طویله ای برای نگهداریش دارم ونه دیوار خانه ام تعمیر است که احساس امنیت کنم  سال گذشته در زیر باران وبرف وسرمای زمستان این گاو را نگهداری کردم واین کار سخت بود ویک گوساله از گاوم در سزمای زمستان مرد....

وخوشحالم شما بچه های جهادی در این زمان برای کمکم آمده اید ... دیوار خانه اش در اثر باران وبرف خراب شده بود وبا توجه به اینکه خانه اش در شیب قرار داشت راه سیل هم بود ...

گروه باید هم دیوار را تعمیر می کرد وهم یک سر پناه برای گاو وگوساله ی ان درست می کرد ونداشت بودجه هم مشکلی بود که کار ما را سخت تر می کرد بر وبچه ها تصمیم گرفتند تا با بلوک چهار دیواری طویله را درست کنند وسپس با پلیت وآهن نبشی سقفی برای آن ایجاد کنند ...

 

ناغان+جغدان+گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

 

 

چند تا از بناها وبچه ها مشغول شدند ودویار های اسطبل را بالا آوردند وعلی آقای پناهی با هنر خودش با آهن هایی که خریداری کردیم سقفی را زندند وکه چهار روز این طرح طول کشید.... بعد نوبت به دیوار رسید وبا توجه به کم بود بودجه با تماس های مکرر با دوستان خیر در منطقه زرین شهر توانستیم هزینه را تامین کنیم وودیوار مخروبه که از سنگ بود را تعمیر وبا بلوک های باقیمانده دیوار را کشیدیم  کم کم خانه ی این مادر رنگ  و رو پیدا کرد.... اهالی باور شان نمی شد گروه جهادی اینقدر مجهز واین قدر پا کار بتوانند کار را به جایی برسانند روحانی روستا هم که برای یک ماه به روستا آمده بود تا با کار های فرهنگی وبر پایی نماز جماعت فضای معنوی روستا را رونق بخشد مزید علت شد تا دست به دست هم هر انچه از دستمان برمی آمد را انجام دهیم وخانواده ای دیگر را خوشحال کنیم ...

ناغان+جغدان+گروه جهادی+شباب الزهرا+زرین شهر،سیدجواد موسوی،بداغ آباد

از خدواند می خواهم که این توفیق که نصیب بنده ودوستان جهادی داده است را بیشتر وقبول فرمایید نمی دانم خوشحالی ولبخند این خانواده را از کمکی که به انها شده بود را به تصویر بکشم باید خودتان می بودید تا می دید چقدر خستگی از تن می رود وقتی دعای خیر پیرزن بختیاری را با لهجه ی زیبای بختیاری نثار بچه ها می کرد چقدر شیرین ودلنشین بود  خدواند این توفیق را هیچ وقت از ما نگیرد

اگر بخواهم بحث مالی وهزینه های انجام شده را به صورت گذرا مرور کنیم به شرح ذیل می باشد

1- تعادد بنا وکارگر بالغ بر 30 کارگر و7 روز بنا... در مدت 5 روز کاری ....

2- هزینه ی خرید مصالح وآهن وپلیت مبلغی بالغ بر دو میلیون تومان ...

کار در روستای جغدان هر چند جای تلاش وفعالیت بیشتر داشت ودارد ولی این طرح هم در روستا پایان یافت وبر وبچه ها در بدرقه ی دعای خیر اهالی ومردم خونگرم روستا این ارود را در روستا به پایان رساندند.....

من الله التوفیق....

 


برچسب‌ها: ناغان, دهنو, جغدان, گروه جهادی, شباب الزهراء
[ ۹۴/۰۷/۱۰ ] [ 19 ] [ سید جواد موسوی ]

یاعلی یاعلی یا علی یا علی یاعلی یا علی یاعلی

 



خورشيد شكفته در غدير است علي

باران بهار در كوير است علي
برمسند عاشقي شهي بي همتاست
بر ملك محمدي امير است علي

[ ۹۴/۰۷/۱۰ ] [ 18 ] [ سید جواد موسوی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ّبا ســــــــــــــــــــــلام
خدایا چه بر من سخت گرفتی که انسانم آفریدی وچه سخت تراز آن که معلمم قرار دادی
اینجانب سید جواد موسوی دبیر آموزش وپرورش زرین شهر هستم اهل روستای بداغ آباد از توابع شهرستان مبارکه اصفهان وفعلا ساکن شهر زرین شهر خیلی دوست دارم مفید باشم وبا قلمم ورفتارم وگفتارم طوری عمل کنم وتوانسته باشم خدمتی به جامعه وکشور کرده باشم در سال های جنگ با 16 سال سن قدم به جبهه ها گذاشتم وتوفیق هشت ماه حضور در خیل رزمندگان باشم از آن موقع تصمیم گرفتم که این گونه باشم
قبل از هر چيزي لطفا موضوع مطالب وبلاگ را ملاحظه فرماييد ومطلب مرتبط با آن را پیدا کنید
براي دلم سرودي زيبا تا شما هم دركم كنيد
شعر قبلی به پیشنهاد یکی از دوستان صمیمی ام حذف شد خب دیگه دوست بهترین راهنمای ماست وگوش کردم
به جایش این مطلب
آموخته ام
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم
*********************
از آسمان پرسیدم معلم کیست؟ گفت: وسیع تر از من است
از کوه پرسیدم معلم کیست؟ گفت: مقاوم تر از من است
از آینه پرسیدم معلم کیست؟ گفت: پاک تر از من است
از آب پرسیدم معلم کیست؟ گفت: زلال تر از من است
از مادر پرسیدم معلم کیست؟ گفت: مهربانتر از من است
لینک های مفید